آموزشی علمی
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید


Why do you like me..? Why do you love me
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم


You can't even tell me the reason... how can you say you like me
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟


How can you say you love me
چطور میتونی بگی عاشقمی؟


I really don't know the reason, but I can prove that I love
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم


True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 14:55  توسط حمید رجب پور  | 

Every night in my dreams. I see you. I feel you
That is how I know you go on
Far across the distance and spaces between US
You have come to show you go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch US one time
And last for a lifetime
And never let go till we re gone
Love was when I loved you
One true time. I hold too
In my life we ll always go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
You re here. There s nothing I fear
And I know that my heart will go on
We ll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on
And on
قلب من برای تو می تپد

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری، فاصله و فضا بین ماست

و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک باره دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم
دوران صداقت، و من تو را داشتم
در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک، دور، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک باره دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید
و خواهد تپید...
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 14:53  توسط حمید رجب پور  | 

تصور کن
Imagine

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
Imagine! Even if it is hard to imagine

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
A world where each person is truly fortunate

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
Imagine a world where money race, and power have no place

جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
A world where riot police is not the answer to the calls for unity


نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره
A world where no child will leave his legs on land mines

همه آزاد آزادن
Everybody free, totally free

همه بی درد بی دردن
No one in pain, no pain

تو روزنامه نمی خونی
You wouldn't read in newspapers that

نهنگا خودکشی کردن
Such and such person committed suicide

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
Imagine a world with no hatred, no gunpowder

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
Imagine a world filled with smile and freedom

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
Imagine! Even if it is a crime to imagine so

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
Even if you'd lay down your life on this

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
Imagine a world where prison does not exist in reality

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty

کسی آقای عالم نیست
A world where nobody is ‘The Boss' of the world

برابر با همن مردم
People are all equal

دیگه سهم هر انسانه
Then each person will have an equal share in

تن هر دونه گندم
Each single seed of wheat

بدون مرز و محدوده
No border, no boundaries

وطن یعنی همه دنیا
Motherland would mean the entire world

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
Imagine you could be the interpretation of this dream
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 14:52  توسط حمید رجب پور  | 

Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

"Destiny will now reveal itself."

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.


سرنوشت

 در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:16  توسط حمید رجب پور  | 

A blonde and a lawyer sit next to each other on a plane

 یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

The lawyer asks her to play a game.

وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.

If he asked her a question that she didn't know the answer to, she would have to pay him five dollars; And every time the blonde asked the lawyer a question that he didn't know the answer to, the lawyer had to pay the blonde 50 dollars.

چنانچه وکیل از  خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که  خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.

So the lawyer asked the blonde his first question, "What is the distance between the Earth and the nearest star?" Without a word the blonde pays the lawyer five dollars.

سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.

The blonde then asks him, "What goes up a hill with four legs and down a hill with three?" The lawyer thinks about it, but finally gives up and pays the blonde 50 dollars

سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.
سپس از او پرسید که جواب چی بوده و  خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:12  توسط حمید رجب پور  | 

A man with a gun goes into a bank and demands their money.

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد.

Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'

وقتي پول ها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'Yes sir, I did.'

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم.

The robber then shot him in the temple , killing him instantly.

.سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را در جا كشت

He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?'

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آن ها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!'

مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد.

Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT!

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند. از آن استفاده كنيد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:11  توسط حمید رجب پور  | 

Success - Socrates


A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water.


The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air.


Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret.


 


موفقیت و سقراط


مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.


مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.


سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"


سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:10  توسط حمید رجب پور  | 

Secure place and sweet wine and tender friend
If only we could keep these three until the end.
The world and its affairs are all nothing for naught

مـقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:7  توسط حمید رجب پور  | 

هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهاییت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

Gift
I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak
if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:6  توسط حمید رجب پور  | 

با آرزوی بهبودی هرچه سریعتر برای دبیران برجسته خانمها عدالتی و کشاورز.از طرف سرگروه زبان استان کرمان رجب پور.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 17:56  توسط حمید رجب پور  | 

GIFTS FOR MOTHER

Four brothers left home for college, and they became successful doctors and lawyers and prospered. Some years later, they chatted after having dinner together. They discussed the gifts that they were able to give to their elderly mother, who lived far away in another city.

The first said, “I had a big house built for Mama. The second said, “I had a hundred thousand dollar theater built in the house. The third said, “I had my Mercedes dealer deliver her an SL600 with a chauffeur. The fourth said, “Listen to this. You know how Mama loved reading the Bible and you know she can’t read it anymore because she can’t see very well. I met this monk who told me about a parrot that can recite the entire Bible. It took 20 monks 12 years to teach him. I had to pledge them $100,000 a year for 20 years to the church, but it was worth it. Mama just has to name the chapter and verse and the parrot will recite it.” The other brothers were impressed.

After the holidays Mama sent out her Thank You notes. She wrote: Dear Milton, the house you built is so huge. I live in only one room, but I have to clean the whole house. Thanks anyway.

Dear Mike, you gave me an expensive theater with Dolby sound, it could hold 50 people, but all my friends are dead, I’ve lost my hearing and I’m nearly blind. I’ll never use it. But thank you for the gesture just the same.

Dear Marvin, I am too old to travel. I stay home, I have my groceries delivered, so I never use the Mercedes … and the driver you hired is a big jerk. But the thought was good. Thanks.

Dearest Melvin, you were the only son to have the good sense to give a little thought to your gift. The chicken was delicious. Thank you.”


چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس رو دوست داره، و میدونین که نمی تونه هیچ چیزی رو خوب بخونه چون جشماش نمیتونه خوب ببینه . شماها میدونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمییز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. راننده ای که کرایه کردی یه احمق واقعیه. اما فکرت خوب بود ممنونم

ملوین عزیزترینم، تو تنها پسری بودی که درک داشتی که کمی فکر بابت هدیه ات بکنی. جوجه خوشمزه بود. ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 17:52  توسط حمید رجب پور  | 

I was walking down the street when I was accosted by a particularly dirty and shabby-looking homeless woman who asked me for a couple of dollars for dinner.

در حال قدم زدن در خیابان بودم که با خانمی نسبتا کثیف و کهنه پوشی که شبیه زنان بی خانه بود روبرو شدم که از من 2 دلار برای تهیه ناهار درخواست کرد.

I took out my wallet, got out ten dollars and asked, 'If I give you this money, will you buy wine with it instead of dinner?'

من کیف پولم را در آوردم و 10 دلار برداشتم و ازش پرسیدم اگر من این پول را بهت بدم تو مشروب بجای شام می خری؟!

'No, I had to stop drinking years ago' , the homeless woman told me.

نه,من نوشیدن مشروب را سالها پیش ترک کردم,زن بی خانه به من گفت.

'Will you use it to go shopping instead of buying food?' I asked.

ازش پرسیدم آیا از این پول برای خرید بجای غذا استفاده می کنی؟

'No, I don't waste time shopping,' the homeless woman said. 'I need to spend all my time trying to stay alive.'

زن بی خانه گفت:نه, من وقتم را یرای خرید صرف نمی کنم من همه وقتم را تلاش برای زنده ماندن نیاز دارم.

'Will you spend this on a beauty salon instead of food?' I asked.

من پرسیدم :آیا تو این پول را بجای غذا برای سالن زیبایی صرف می کنی؟

'Are you NUTS!' replied the homeless woman. I haven't had my hair done in 20 years!'

 تو خلی!زن بی خانه جواب داد.من موهایم را طی 20 سال شانه نکردم!


'Well, I said, 'I'm not going to give you the money. Instead, I'm going to take you out for dinner with my husband and me tonight.'

 گفتم , خوب ,من این پول را بهت نمیدم در عوض تو رو به خانه ام برای صرف شام با من و همسرم می برم.

The homeless Woman was shocked. 'Won't your husband be furious with you for doing that? I know I'm dirty, and I probably smell pretty disgusting.'

زن بی خانه شوکه شد .همسرت برای این کارت تعصب و غیرت نشان نمی دهد؟من می دانم من کثیفم و احتمالا یک کمی  هم بوی منزجر کننده دارم.

I said, 'That's okay. It's important for him to see what a woman looks like after she has given up shopping, hair appointments, and wine.'  

گفتم:آن درست است . برای او مهم است دیدن زنی شبیه خودش بعد اینکه خرید و شانه کردن مو و مشروب را ترک کرده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 17:48  توسط حمید رجب پور  | 

Years ago, when I was younger

I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed


"پري"

سالها پيش وقتي که جوون تر بودم
عاشق کسي بودم که خوب ميشناختمش
اون مال من بود و ما معشوقه هاي همديگه بوديم
اين مال اون موقعهاست , اما حقيقت داره !

من عاشق يه پري هستم !
حتي اگه اين اثر بدي روم بذاره
چون  اگه ديوونه هم بشم برام مهم نيست
من از قبل نفرين شدم . . .

هروز دعوا ميکرديم ولي هر شب عاشق هم ميشديم
هيچ کس ديگه نميتونست بيشتر از اون منو ناراحت کنه
اما هيچ کس ديگه هم مثل اون نميتونست من و تا اين اندازه به اوج ببره

من نمي دونستم دارم چيکار ميکنم تا موقعي که ناگهان ......
"از هم جدا شديم"
اين روزا نميتونم پريم رو پيدا کنم
اما اگه بتونم پيداش کنم , دوباره از نو شروع ميکنيم

من عاشق يه پري هستم !
حتي اگه اين اثر بدي روم بذاره
چون  اگه ديوونه هم بشم برام مهم نيست
من از قبل نفرين شدم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:50  توسط حمید رجب پور  | 

گروه آموزشی زبان ساعت ۵/۴ مورخ ۸/۲/۸۹ در هنرستان مدرس برگزار می گردد.موضوع جلسه تقدیر از همکاران بازنشسته سال قبل/رای گیری جهت انتخاب سرگروه سال ۹۰-۸۹ و بررسی سایر مسایل اموزشی مرتبط می باشد.حضور کلیه همکاران الزامی است.

رجب پور   سرگروه زبان انگلیسی ناحیه ۲

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:41  توسط حمید رجب پور  | 

English poet and dramatist     1564 - 1616

Shakespeare is considered to be the greatest English dramatist of all time. His work influenced generations of later artists.

We know little about Shakespeare's early years. His father, John Shakespeare, was a merchant and a man of some importance in his local community. His mother, Mary Arden, was of higher social class. Although there are no records, it seems that Shakespeare attended the local grammar school at Stratford-upon-Avon, where he was born.

In 1582 Shakespeare married Anne Hathaway, who was eight years older than he was. They had three children. In 1594, Shakespeare became a leading member of the newly-formed acting company, the Lord Chamberlain's Men. This company became the King's Men when James I was made king. Shakespeare stayed with them for the rest of his career.

In 1599 the company occupied the now famous Globe theatre in London. Shakespeare lived and worked in London, while his family remained in Stratford.

Shakespeare's plays are still performed more often than those of any other playwright. Film versions appear frequently.  


dramatist: (n)= playwright, writer of dramas     نمايشنامه‌ نويس‌     

 Considered: (adj)=measured, reasonable; thought over carefully

 Merchant: (n)= seller, marketer; trader, retailer    بازرگان‌، تاجر

 Community: (n)= people living in the same area; group of people that live together; group of people that share common characteristics or interests      اجتماع

Attend: (v)= be present in a place; care for, serve (attend to); accompany

 Career: (adj)= profession         شغل‌، حرفه                                          

occupied: (adj)= filled, taken up    اشغال شده

remain: (v)= stay       ماندن‌، اقامت‌ كردن‌

playwright: (n)= one who writes plays, dramatist    نمايشنامه‌ نويس‌

 ارسال شده توسط : Hermes

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:3  توسط وحیده حسینی  | 

پنجمين همايش سالانه معلمان زبان انگليسي استان كرمان در تربيت معلم شهيد رجايي كرمان برگزار شد . برنامه هاي اجرا شده در همايش :

  * خوشامد گويي توسط رييس انجمن علمي

 *  تلاوت آياتي از قرآن كريم توسط يك دانش آموز قاري قرآن (محمد قربي )

 * سرود جمهوري اسلامي

 * سخنراني آقاي شيخ بهايي معاون آموزش و نوآوري در مورد برنامه ريزي صحيح آموزش و پرورش و

    آسيب هاي نظام آموزشي

* سخنراني تخصصي به زبان انگليسي در مورد ايجاد انگيزه و مهارت خواندن مطالب انگليسي توسط آقاي فريدون مصطفوي از کهنوج

* تشكيل كميسيون هاي پنجگانه

1)     كميسيون اهداف و مديريت كلان در آموزش زبان  

2)     كميسيون روش تدريس و طرح درس در آموزش زبان

3)     كميسيون آموزش معلمان در آموزش زبان

4)     كميسيون مواد و محتواي آموزشي در آموزش زبان

5)     كميسيون سنجش و ارزشيابي در آموزش زبان

 * راي گيري جهت شوراي اجرايي انجمن

 * گزارش هاي كميسيون ها

 * جمع بندي همايش و نتايج راي گيري و اهدا جوايز به نفرات برگزيده كشوري مقاله نويسي و نفرات برگزيده استاني طرح درس و معلمین بازنشسته شهر کرمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:23  توسط وحیده حسینی  | 

با سلام خدمت همکاران ارجمند به استحضار میرساند که انجمن علمی - آموزشی معلمان زبان انگلیسی استان کرمان با عنایت به نقش زبان های خارجی در ارتقای علمی آینده سازان کشور چهارمین همایش سالانه خود را با عنوان ( آموزش زبان های خارجی در نظام آموزش و پرورش ) ساعت ۸ صبح روز چهارشنبه ۳۰/ ۲ / ۱۳۸۸در محل تربت معلم شهید رجایی برگزار می نماید .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:13  توسط وحیده حسینی  | 

استفاده از کلمه ربط  and

 هر گاه بخواهيم دو يا چند عبارت را به هم وصل نماييم بين آنها كاما مي گذاريم و قبل از آخرين عبارت از كلمه and   استفاده  مي كنيم. مثلا :  

نان و پنير                 Bread and cheese   

                     I wrote the letters , Peter addressed them , George bought the stamps and Alice posted them

من نامه ها را نوشتم ، پيتر آدرسها را نوشت ، جورج تمبر ها را خريد و آليس آنها را پست كرد.

۲- هر گاه بخواهيم از عباراتي استفاده كنيم كه تنها از دو كلمه تشكيل شده اند بايد اول كلمه كوچكتر آورده شود مثل:

 Young and pretty             جوان و زيبا         

Cup and saucer          استكان و نعلبكي   

 بعضي از عبارات يك شكل نوشتاري مشخصي دارند كه نمي توان آن را عوض كرد مثلا:‌

(Hands and knees (Not knees and hands      دستها و زانوها           

Knife and fork      كارد و چنگال              

Bread and butter        نان و كره                 

Men , women and children        مردان و زنان و بچه ها

Fish and chips       ماهي و سيب زميني سرخ شده

 ۳- معمولا بين چند صفت كه قبل از يك اسم قرار گرفته باشند از كلمه and  استفاده نمي شود .

Thanks for your nice long letter

(Not …your nice and long letter)

به خاطر نامه بلند و خوبت متشكرم.

اما اگر چندين صفت مربوط به قسمتهاي متفاوت يك چيز باشند مي توان از كلمه and   بين صفات استفاده كرد. مثل:

 Red and yellow socks    جورابهاي زرد و قرمز       

A metal and glass table يك ميز فلزي و شيشه اي  

  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:48  توسط وحیده حسینی  | 

                                       

In some countries, Teachers’ Days are intended to be special days for the appreciation of teachers. Some of them are holidays while others are celebrated during working days.

 Ayatollah Morteza Motahhari (مرتضی مطهری; February 3, 1920May 1, 1979) was an Iranian scholar, cleric, University lecturer, and politician.

Motahhari also wrote several books on Islam, Iran, and historical topics. He did mostly work on giving lectures about Islam rather than writing books. However, after his death, some of his students worked on writing these lectures and manage them in order to publish them as books. As of mid-2008, the "Sadra Publishings] has published more than 60 books of Motahari and about 30 books written about Motahari or quoted from his speeches.  

On 2 May 1979 Motahhari was assassinated by gunshot by a member of the later group after leaving a late meeting at the house .

Teachers have an influencing role in the life of a student. They are like beacons of light guiding us in the formative years of our life. A teacher moulds us and in the process shapes our future. What we learn from our teachers remains with us throughout our life giving us direction. But very often, we fail to show our appreciation and gratitude for their devotion. Teachers do need encouragement and support from the community to feel that their efforts are being recognized. Towards this end only, Teacher's Day is celebrated throughout the world. By celebrating National Teacher's Day we thank our teachers for providing us their invaluable guidance.
 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:55  توسط وحیده حسینی  |